˝ متوجه ماه باشین! ˝

چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.
- چي شده حاجي؟
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.
پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين.»
پنج دقيقه‌ي بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.
..

..

..

یــا زهــــــــرا (س)


یا امام رضا (ع)

ﮔﺎﻫﻲ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩ ...
ﮔﺎﻫﻲ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩ..
ﻭﻣﻦ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎﻳﺴﺘﻢ .. ﺳﺮﺑﻪ ﺯﻳﺮ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﻭ ﻓﻘﻂ
ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻛﻨﻢ ﺁﻗﺎ ...
ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ...
ﺑﺒﻴﻦ ! "ﺳﻪ ﻧﻘﻄﻪ "ﻫﺎﻳﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﻲ
ﺷﻮﻧﺪ !
"..."ﺑﺮﺍﻳﻢ ﻳﻌﻨﻲ : "ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎ "
ﻧﻤﻲ ﮔﻮﻳﻢ ... ﺣﺮﻑ ﻧﻤﻲ ﺯﻧﻢ ...
ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ
.
.
.
.
.
.
سلام آقاجان...
دلم بدجور هوای مشهدتو کرده..
 بطلب بیام پابوست..
حرفای ناگفته زیاد دارم 
یه عالمه غم رو دلم نشسته...
آقاجان دلم میخواد یه بار دیگه ام که شده گنبد طلاتو ببینم
آقاجان فقط دعوتم کن گرچه لیاقت ندارم 
یا علی بن موسی الرضا(ع)

سلام حاجی...

سلام حاج همت!
چه خبر از خط مقدم؟؟
اینجا،پشت جبهه،وضع  خیلی خرابه حاجی...
مهمات کم آوردیم،بدجور گیر کردیم تو میدون مین گناه،وضعیت قرمزه...!
بچه ها دارن سعی شون رو میکنن ولی فایده نداره،حاجی جون هوای اینجا اصلا قابل تحمل نیست...
قرار بود هر وقت شیمیایی زدند،ماسک تقوا بزنیم...
اما....
بالگرد شفاعتی،آمبولانس توبه ای چیزی بفرست به عقب;
وضعیت خیلی وخیمه حاجی...
مجروح های قلبی خیلی زیادند..دیگه نمیشه با چفیه زخم دلها رو بست..نیاز به کپسول ایمان داریم...
حاجی حرف خیلی زیاده،ولی دشمن غفلت از کمین اومده بیرون...
سرنیزه ی وسوسه دستشه...
حاجی دست ما رو هم بگیر...
دلم برات تنگ میشه...
حاجی...
حاجی...
حاجی...

کار فرهنگی حاج همت...


بسم رب الشهید

حاج احمد متوسلیان می گفت:

من خیال می کردم خودم آدم جسوری هستم.

اما حاج همت پاک روی دست ما زده.

روز تظاهرات در عربستان،او یک سری از این تصاویر کوچک

برچسب دار حضرت امام را توی جیب دشداشه خود گذاشته بود.



هر لحظه یک بار،کاغذ پشت یکی از آنها را جدا می کرد

و در حالی بچشب را کف دستش مخفی کرده بود،

به طرف مأموران پلیس صعودی می رفت،

دست در گردن آنها می انداخت

و به بهانه معانقه،

آن عکس را پشت کلاه کاسکت آنها چسباند و مردم از این عمل او

بسیار می خندیدند.

***

خلاصه ات که کنم می شوی ماه

.

محمد ابراهیم همت


شادی روح شهدای 8 سال دفاع مقدس صلوات...

حلول ماه مبارک رمضان مبارک...

امام صادق(عليه السلام)
خواب روزه دار عبادت،خاموشي او تسبيح،عمل وي پذيرفته شده و دعاي او مستجاب است.

 

@ عاشقی يعنى که اشك توبه در قنوت ،خواندنش با نام غفارالذنوب @


@ عاشقی يعنى که چشمها در ركوع ،شرمگين از نام ستارالعيوب@


@ عاشقی يعنى که سرسجود و دل سجود ،ذكر يارب يارب ازعمق وجود@


ماه مهمانی خدا مبارك...

نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق...

بنده حقیر رو از دعاهاتون محروم نکنید..

استارت...

                 بسم رب الحسین              
                      


سوار ماشین شدیم که بریم مأموریت

اما هر چه استارت زدیم ، ماشین روشن نمی شد.

مهر علی گفت: فلانی فکر می کنم وضو نداری!

به سرعت پریدیم پایین و رفتیم وضو گرفتیم

وقتی سوار شدیم و دوباره استارت زدیم ، بلافاصله

ماشین روشن شد و ماهم رفتیم...

***استارت***

فکر کنم الان دیگه بدونیم برای اینکه

ماشین زندگیمون استارت بزنه باید چی

کار کنیم...

بیت المال

بسم رب الزینب...

جنگ،چنان«مهدی» را پابند خود کرده بود که انگار در زندگی

به چیزی جز «جهاد» نمی اندشید.

گاه ماهها از فیض دیدارش محروم بودیم.

به قم نمی آمد،مگر برای انجام مأموریتی و سر راهش،از ما و همسر و فرزندش

نیز حالی می پرسید!

در یکی از همین مأموریتها به قم،آمد منزل و دیدۀ انتظارم به دیدار نگاهش روشن شد.

چیزی نگذشت که با عجله کفش و کلاه کرد که برود.

_ گفتم کجا؟

گفت:وقت کم است باید برگردم خط.

_پس زن و بچه ات چی؟

به آنها هم سری می زنم...

_ پس مرا به بازار ببر تا برای بچه ات چیزی بخرم.

نه بهتر است شما با تاکسی بیایید.

_ با تعجب گفتم:بازار که سر راه توست!

با معصومیت خاصی گفت:

ولی مادر!این ماشین دولتی است و استفاده شخصی از آن صحیح نیست.

همین مقدار که شما درش را باز و بسته می کنید و روی صندلی اش می نشینید،

موجب استهلاکش می شود.

این را که گفت،سرش را انداخت پایین و رفت...

رفت و پشت سرش در را بست.

گشودمش و آنگاه با نگاه تعجبم ماشینش را تا ابتدای خیابان بدرقه کردم

و خود در کوچۀ عظمتش گم شدم

چه مريضـــــــي لذت بخش بود.

هوا سرد بود و زمين سردتر.

پيرمرد روي زمين سرد كوچه خوابيده بود.

بي هيچ لباس گرم يا پتويي كه از سرماي زمين كم كند.

چيزي نداشتم كمكش كنم/

نوجواني كم سن و سال!

آن شب رختخواب آزارم مي داد.

خوابم نمي برد از فكر پيرمرد.

خوابيدم روي زمين سرد خانه.

مي خواستم دست كم در رنج و دردش شريك باشم.

سرماي آن شب به درون بدنم راه پيدا كرد و مريض شدم.

اما روحم شفا پيدا كرد.

چه مريضي لذت بخش بود.


c43_8.jpg


گریه بی امان ....


سخنرانی راجب  یادبود شهدا تو یکی از دانشگاهای کشور تموم شد .



عجله داشتم تا برگردم تهران جایی قول داده بودم ..



 دفتر دستکو زدم زیر بغل داشتم با عجله به طرف ماشین میرفتم که ..



دیدم یه دختر خانم محجبه اومد گفت ببخشید عرض داشتم . .



 گفتم فقط زودتر چون عجله دارم .



گفت زیاد وقتتونو نمیگیرم . فقط دعا کنید پدرم شهید بشه!..



 خشکم زد .



نگاهش به زمین بود .



اشک تو چشماش جمع شده بود .



گفتم دخترم این چه خواسته و چه دعاییه؟.



گفت: آخه حاجی بابام موجیه!!



گفتم خب انشاالله که خوب میشه برای چی دعا کنم شهید بشه؟.



گفت آخه هر وقت موج میگیردش و حال خودشو نمیفهمه شروع میکنه و منو مادر و برادر و خواهرم رو کتک میزنه.!!



گفتم خب دخترم اینکه دست خودش نیست. مگه تحت درمان نیست و دارو نمیخوره؟



گفت چرا دارو هم میخوره اما مشکل ما این نیست!



گفتم دخترم پس مشکل شما چیه؟



گفت بعد اینکه حالش خوب میشه و متوجه میشه که چه کاری کرده .



شروع میکنه دست و پاهای هممون رو ماچ میکنه و معذرت خواهی میکنه ..



حاجی ما طاقت نداریم شرمندگی پدرمون رو ببینیم .



.حاجی دعا کنید پدرم شهید بشه و به رفیقاش ملحق بشه....



در حالی که بلند بلند گریه میکردم .



داشتم فکر اینو میکردم که تا حالا چند نفر به این دختر حسادت کردن و گفتن که با سهمیه وارد دانشگاه شده !!



در صورتی که مثل بقیه کنکور داده بود ...


                        

                                                                                     منبع:وبلاگ ستارگان دوكوهه


ماهي....

پرسید : ناهار چی داریم مادر ؟ 

مادر گفت : باقالی پلو با ماهی... 

با خنده رو به مادر کرد و گفت : ما امروز این ماهی ها را می خوریم و یک روزی این ماهی ها ما را می خورند...

 چند وقت بعد ...

عملیات والفجر 8 ... 

درون اروند رود گم شد ... 

و مادر...

تا آخر عمرش ماهی نخورد .....






دستور فرمانده لشکره

                                                  توی خط مقدم. داشتم سنگر می کندم. چند ماهی بود مرخصی نرفته بودم. ریش و مویم حسابی بلند شده بود.یک دفعه دیدم دل آذر با فرمان ده لشکر می آیند طرفم، آمدند داخل سنگر. اولین باری بود که حاج مهدی را از نزدیک می دیدم. با خنده گفت:«چند وقته نرفته ای مرخصی؟ لابد با این قیافه، توی خونه رات نمی دن.» بعد قیچی دل آذر را گرفت و همان جا شروع کرد به کوتاه کردن موهام. وقتی تمام شد، در گوش دل آذر یک چیزی گفت و رفت.بعد دل آذر گفت:«وسایلتو جمع کن. باید بری مرخصی.» گفتم«آخه...» گفت «دستور فرمانده لشکره.»

 

اتل متل یه جعبه

اتل متل يه جعبه

پر از مداد رنگى

اتل متل يه بچه

چه بچه زرنگى



با يك مداد هاش ـ ب

توى اتاق نشسته

فكر مى كنه به باباش

جفت چشاشو بسته

قربون برم بابامو

الان اگه زنده بود

صورت مهربونش

حتماً پر از خنده بود



با قهوه اى كمرنگ

دهان و لب رو كشيد

صورتشو عقب برد

قشنگ نگاه كرد و ديد


قهوه اى رو گذاشته

مداد حنايى برداشت

رو صورت بابا جون

ريش قشنگى رو كاشت



بعد با مداد هاش ـ ب

چشمى كشيد و بعدش

با يك مداد هاش ـ ب

چشمارو مشكى كردش



پيشونى رَم كشيدش

بعد هم موهايى بلند

بعد با مداد سبزش

براش كشيد يه سربند



بعد با مداد زدش

رو سربند سبز اون

گنبدى از طلا زد

زيرش نوشت «بابا جون»



بينى رو هم كشيدش

دو چشم و ابرو گذاشت

براى رنگ صورت

سفيد و زرد و برداشت



با زرد و با سفيدش

صورتو رنگ كردش

بابا چه نورانيه

چشمها رو تنگ كردش


يواش يواش و كم كرد

از توى چشم تنگش

بارون چكيد بروى

نقاشى قشنگش



مداد سرخو برداشت

رو سر بلند بابا جون

يه خال قرمز كشيد

خيره شد به خال اون



لب رو گذاشت رو خالش

سرخى لبهاى اون

حالشو سرختر كرد

سرختر از رنگ خون



يه كمى فكر كردش

يه دفعه بغضش گرفت

بعد مى دونيد چيكار كرد؟


يه كارى كرد بس شگفت



با اون مداد سرخش

بابا رو سرخ كردش

عكس رو قلبش گذاشت

با اون دودست سردش



بس كه بابا بابا گفت

ناله زد و غصه خورد

كنار عكس بابا

خسته شد و خوابش برد



خواب ديدش توى يك باغ

تو يك باغ پر از گل

نشسته رو درختى

بدل شده به بلبل



ناز غريبونه كرد

چَه چَهِ مستونه زد

يه وقت ديد از آسمون

نور اومد و نور اومد

ديد كه تو تختى از نور

بابا جونش نشسته

هزار ملك دور اون

جمع شده حلقه بسته



پريدو رفتش نشست

رو شونه بابا جون

بابا نوازشش كرد

بوسه زد به روى اون



زد زير گريه و گفت:

ميگن ديگه نمياى!

منو گذاشتى رفتى؟

بابا منو نمى خواى؟

بابا اونو بوسيدش

توى بغل گرفتش

اشك چشاشو پاك كرد

نيگاش كردش و گفتش:

اگه نرفته بودم

يه غول بى شاخ و دُم

اومده بود تو خونه

تا زور بگه به مردم

با هرچى كه ما داشتيم


مى خواست تجارت كنه

ما رو اسير بگيره

خونه رو غارت كنه

رفتم باهاش جنگيدم

تا كه بره به خونش

اگه باور ندارى

بيا اينم نشونش

دسترو گذاشت رو خالش

همون خال پيشونيش

همون خال قشنگش

خال قرمز و خونيش



لب رو گذاشت رو خالِ

بابا جون و بوسيدش

بعد صورت و عقب برد

قشنگ بابا رو ديدش



يهو پريدش از خواب

ديد كه وقت اذونه

بوى تن بابا جون

پيچيده بود تو خونه




دنبال نقاشيش گشت

ديد كه روى متكّاس

يعنى چى مگه مى شه؟

اين خط كه خط باباس

ديد كه زير نقاشيش

به خط نازِ بابا

نه تنها امضا شده

داده يه بيست زيبا

                                                                                اشعار ابوالفضل سپهر

فكّه ديگر جاى من نيست! / مجيد پازوكى

يكى از روزها كه شهيد پيدا نكرده بوديم، به طرف «عباس صابرى» (سال 75 در تفحص در منطقه فكه شهيد شد.) هجوم برديم و بنا بررسمى كه داشتيم، دست و پايش را گرفتيم و روى زمين خوابانديم تا بچه ها با بيل مكانيكى خاك رويش بريزند. كلافه شده بوديم. شهيدى پيدا نمى شد. بيل مكانيكى را كار انداختيم. ناخن هاى بيل كه در زمين فرو رفت تا خاك بر روى عباس بريزد، متوجه استخوانى شديم كه سَرِ آن پيدا شد. سريع كار را نگه داشتيم. درست همانجايى كهمى خواستيم خاكهايش را روى عباس بريزيم تا به شهدا التماس كند كه خودشان را نشان بدهند، يك شهيد پيدا كرديم.

بچه ها در حالى كه از شادى مى خنديدند، به عباس صابرى گفتند:

- بيچاره شهيد تا ديد مى خواهيم تو رو كنارش خاك كنيم، گفت: فكه ديگه جاى من نيست بايد برم جايى ديگه براى خودم پيدا كنم و مجبور شد خودشه نشون بده...

حاجي غش كرد و افتاد زمين(شهید همت)

روز سوم عمليات بود. حاجي هم مي‌رفت خط و برمي‌گشت. آن روز،‌ نماز ظهر را به او اقتدا كرديم. سر نماز عصر،‌ يك حاج آقاي روحاني آمد. به اصرار حاجي، نماز عصر را ايشان خواند.

مسئله‌ي دوم حاج آقا تمام نشده،‌ حاجي غش كرد و افتاد زمين. ضعف كرده بود و نمي‌توانست روي پا بايستد.

سرم به دستش بود و مجبوري، گوشه‌ي سنگر نشسته بود. با دست ديگر بي‌سيم را گرفته بود و با بچه‌ها صحبت مي‌كرد؛‌ خبر مي‌گرفت و راهنمائي مي‌كرد. اين‌جا هم ول كن نبود.

پست شود به مقصد بهشت, برسد به دست خدا



عکسی که می بینید در ۲۷ آذر ماه ۱۳۶۱،

 توسط علی شریفی در سرپل

 ذهاب گرفته شده است. نورالدین امینی

، ساعتی است که شربت شهادت

نوشیده است و همرزمانش در حال

 تجهیز پیکر او برای انتقال به پشت

جبهه جهت انجام مراسم تشییع هستند.

 همرزم شهید در حال نوشتن نشانی شهید

 بر روی کفن او است. گویی این محموله

 سفیدپوش به نشانی آسمان پست می شود.

شهید شریفی، در میان بدرقه همرزمانش

به سوی آسمان پر می کشد اما بسیاری

 از همرزمان او، بر پهنه دشت ها ماندند

 و زائری جز فرشتگان نداشتند.

روحشان شاد.
پست شود به مقصد بهشت، برسد به دست خدا...

عکسی که می بینید در ۲۷ آذر ماه ۱۳۶۱، توسط علی شریفی در سرپل ذهاب گرفته شده است. نورالدین امینی، ساعتی است که شربت شهادت نوشیده است و همرزمانش در حال تجهیز پیکر او برای انتقال به پشت جبهه جهت انجام مراسم تشییع هستند. همرزم شهید در حال نوشتن نشانی شهید بر روی کفن او است. گویی این محموله سفیدپوش به نشانی آسمان پست می شود.
شهید شریفی، در میان بدرقه همرزمانش به سوی آسمان پر می کشد اما بسیاری از همرزمان او، بر پهنه دشت ها ماندند و زائری جز فرشتگان نداشتند. 
روحشان شاد.

آبگوشت


فروردین سال 1365در مقر شهید محمد منتظری، از مقرهای

تیپ 44قمربنی هاشم (ع) در نزدیکی سوسنگرد بودیم.

زیر حمله هوایی دشمن مشغول خوردن آبگوشت بودیم. آن

را در یک سینی بزرگی ریخته بودیم وهمگی دور آن نشسته بودیم.

برق که قطع شد، شیطنت‌ها شروع شد.هرکس کاری می

کرد ودر آن تاریکی سر به سر دیگری می گذاشت.

باهماهنگی قبلی قرار شد یکی از بچه‌ها از حوزه استحفاظی

 آقای خدادادی لقمه ای را بردارد، که ایشان با لحن خاصی گفت:

لطفا غواص اعزام نفرمایید،منطقه در دید کامل رادار قراردارد!

با این حرف او یک دفعه چادر از خنده بچه‌ها منفجر شد. اینقدر

 فضا شاد شده بود که کسی به فکر حمله هوایی دشمن نبود!
آبگوشت 

فروردین سال 1365در مقر شهید محمد منتظری، از مقرهای تیپ 44قمربنی هاشم (ع) در نزدیکی سوسنگرد بودیم.

زیر حمله هوایی دشمن مشغول خوردن آبگوشت بودیم. آن را در یک سینی بزرگی ریخته بودیم وهمگی دور آن نشسته بودیم.
برق که قطع شد، شیطنت‌ها شروع شد.هرکس کاری می کرد ودر آن تاریکی سر به سر دیگری می گذاشت.

باهماهنگی قبلی قرار شد یکی از بچه‌ها از حوزه استحفاظی آقای خدادادی لقمه ای را بردارد، که ایشان با لحن خاصی گفت:
لطفا غواص اعزام نفرمایید،منطقه در دید کامل رادار قراردارد!

با این حرف او یک دفعه چادر از خنده بچه‌ها منفجر شد. اینقدر فضا شاد شده بود که کسی به فکر حمله هوایی دشمن نبود!

کارون

توي کارون،غواصي يادمان مي دادند...

چه آب کثيفي هم بود.

بچه ها به شوخي مي گفتند يه بار آب را داده اند اصفهان ، برا آزمايش.

از بس آلوده بوده ، جواب داده بودند...

"فاضلابي که فرستاديد ، بيست درصد آب داره"


منبع:کتاب روزگاران(قسمت خليج فارس)
------------------------------------------------
|صبا|
توي کارون،غواصي يادمان مي دادند...
چه آب کثيفي هم بود.
بچه ها به شوخي مي گفتند يه بار آب را داده اند اصفهان ، برا آزمايش. 

از بس آلوده بوده ، جواب داده بودند...

هدیه شهید پلارک به کسی که او را شستشو داد

                                             



من هم ناظر سالن بودم. ازدحام جمعیت بسیار زیاد بود. کارگرها، هم خسته و هم سردشون بود اما با این حل کار خودشون را انجام می دادن.

وقتی در سالن قدم می زدم متوجه نسیم خوشبویی شدم. معمولا هوای سالن تطهیر هوای خفه ای است که بوی متوفاهایی که از بیمارستان اعزام شده اند به شدت می پیچد. در میان این همه بو، این نسیم خوشبو برایم جای سئوال بود. ابتدا فکر کردم به کفن یکی از این جنازه ها عطر زده شده اما وقتی بیشتر کنجکاوی کرم دیدم خیر اینگونه نیست. رفتم نزدیک آخرین سنگ شستشو که جنازه ای را برای شستن داشتند آماده می کردند. متوجه شدم این بوی خوب از این متوفاست، باز هم تصور کردم لباس تن مرحوم را با گلاب یا عطر معطر کرده اند.

وقتی غسال لباس ها را از تن متوفا جدا کرد و در کیسه زباله قرار داد باز هم بوی عطر می آمد. دیگر مطمئن شده بودم این بوی خوش و عطر دل انگیز، از خود متوفاست.


وقتی نگاه به اسم مرحوم کردم دیدم ایشان از سادات هستند؛ جالب تر اینکه در موقع غسل دادن ایشان آوای خوش اذان ظهر جمعه در سالن طنین انداز شد. تازه یادم آمد که امروز جمعه است و ایشان از فرندان حضرت زهرا(س) هستند. به قدری راحت و آسوده آرمیده بود که تصویرش تا همیشه در ذهنم حک شد.


در حال شستن و غسل شهید پلارک گریه می کردم. به خدا که ارادی نبود!! نگاه کردم دیدم همه گریه می کنند و کسی حال خودش را نداره. چند وقت گذشت روایت بوی خوش و معطر شهید بزرگوار پلارک همه جا دهان به دهان گشت. همه برای زیارت قبر ایشان می آمدند به بهشت زهرا(س) و از نزدیک می دیدند و می شنیدند.


در روز غسل و کفن و دفن شهید پلارک عکسی از او مانده بود. آن زمانی که من چهره او را باز کرده بودم تا به مادر و پدر شهید نشان بدهم، تصویر مرا گرفته بودند و بر اساس آن عکس آمدند سراغ من و در مورد چگونگی شستن شهید پلارک از من سئوال کردند. من تمام آنچه دیده بودم و حس کرده بودم را برای آنها گفتم، یادم هست حتی قبر شهید پلارک را با مواد شوینده شستند تا شاید اگر عطر و بویی غیر طبیعی باشد، برود. ولی باز هم معطر و خوشبو بود.


بعد از این ماجرا سالها گذشت و گذشت، جنگ تمام شد. صدام به سزای عمل خود رسید و راه کربلا باز شد و ایرانی های تشنه زیارت حضرت امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل العباس(ع) برای دیدار یار روزشماری می کردند. من هم از این طرف شهر، در کنار مرقد مطهر شهدا دلم برای زیارت سرور و سالار شهیدان می تپید و ترس داشتم که آرزویش بر دلم بماند. شبی شهید سید احمد پلارک را در خواب دیدم، با همان لباس هایی که آوردندش برای غسل کردن، خیلی شگفت زده شده بودم و مسرور و شادمان لبخند می زدم و احوالش را می پرسیدم.


او رویش را به من کرد و گفت: خواسته ای داری؟ چیزی می خوای؟ من کمی فکر کردم و سریع گفتم بله؛ راستش را بخوای می خوام به پابوس آقام ابوالفضل العباس(ع) بروم، میشه؟! یک دفعه از خواب پریدم. فاتحه ای برایش خواندم و با شادی آن روز به اداره آمدم. چند روزی گذشت که دعای شهید سید احمد پلارک مستجاب شد و به زیارت کربلا مشرف شدم.




شهید گمنام...

 

 

دلم گرفته،بازم چشام بارونیه،وای،وای،وای

خبر آوردن بازم تو شهر مهمونیه،وای،وای؛وای

شهید گمنام سلام،خوش اومدی،مسافر من،خسته نباشی پهلون

شهید گمنام سلام،پرستوی مهاجر من،صفا دادی به شهرمون

 

وقتی رسیدی همه جا بوی خوش خدا پیچید،تو مگه کجا بودی؟

وقتی رسیدی کوچه ها نسیم کربلا رسید،تو مگه کجا بودی؟

وقتی رسیدی همه جا عطر گل نرگس اومد،مگه با آقا بودی؟

وقتی رسیدی همه اشکا مثل زهرا(س)می چکید،تو مگه کجا بودی؟

 

شهید گمنام،دوباره زائرت شدم،وای،وای،وای

شهید گمنام،بازم کبوترت شدم،وای،وای،وای

شهید گمنام بگو،بگو به من حرف دلت رو،تا کی می خوای سکوت کنی!

شهید گمنام بگو،پس کی می خوای فکری برای بغض توی گلوت کنی؟

 

راستی هنوز مادر پیرت تو خونه منتظره،چرا اینجا خوابیدی؟

راستی مادر نصفه شبا با گریه از خواب می پره،چرا اینجا خوابیدی؟

راستی بابات چند ساله دق مرگ شد و عمرش سر اومد،خدا رحمتش کنه!

راستی کسی نیست مادر و حتی یه دکتر ببره،چرا اینجا خوابیدی؟

 

خودم می دونم،شرمنده پلاکتم،وای،وای

مدیون اشکِ فرزند بی پناهتم،وای،وای

حق داری هر چی بگی،تازه دارم کنار قبرت فکر دقایق می کنم!

حق داری هر چی بگی،به روم نیار گلایه هاتو خودم دارم دق می کنم!

 

باشه دیگه کل وصیت هاتو اجرا می کنم،تو فقط غصه نخور!

باشه دیگه دعا برا یوسف زهرا می کنم،تو فقط غصه نخور!

باشه دیگه کاری برا غوغای محشر می کنم،تو فقط غصه نخور!

باشه دیگه فکری برا اشکای رهبر میکنم،تو فقط غصه نخور!

از فرمایشات فرمانده کل قواء"امام خمینی" در سال های جنگ


اینجانب از دور دست و بازوی قدرتمند شما که دست خداوند بالا

 آنست می بوسم و بر این بوسه افتخار می کنیم

ایکاش منهم یک پاسدار بودم


اصل جنگ که واقع می شود ولو تحمیلی انسان را از آن

خستگی و ار آن چیزها ئیکه  سست میکند انسان را بیرون

 می آورد و جوهرهً انسان که باید همیشه متحرک و فعال باشد بروز میکند


صدام مفسد است و با نمیتوانیم مصالحه کنیم ما با او مصاحه نداریم ما تا آخر با آنها جنگ میکنیم

و انشاءالله تعالی پیروز خواهیم شد

من امیدوارم واثق دارم که ملت ما تن به ننگ نداده و نخواهیم

داد و تا سقوط رژیم منحط بعث قراق  از پای نمی نشینیم


باید تجاوز را به پای میز محاکمه بکشید و تا دیب کنید

شما هیچوقت از هیچ چیز هراس نداشته باشید شما برای حفظ اسلام دارید جنگ می کنید

مرگ مخالفین با اسلام و جمهوری اسلامی نزدیک است